شعرفیزیکی

 نوشته شده توسط  آذر  پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 

ذره بودم سرد وساکن  فرد وتنها    

آسمان معنا نداشت

کهکشان هرگز نبود

هیچ کس آخر کسی انجا نبود.

من بدم تنها وساکن

نه ربایش یا که رانش

هیچ چیز آنجا نبود

پس چه کس باید مرا در می ربود

یا که می راندم ز خویش

سرد وساکن فرد تنها

مانده بی حرکت در آنجا

تا که یک روزی زمینی خلق شد

نرم نرمک دست نامرئی به سوی من گشود

گفت:پیش آ همره وبا هم شویم

گفت:پیش آ

تا که باهم حاکم عالم شویم

من نمی دانم زمین جذبم نمود

یا که نیرویم زمین را در ربود

جاذبه آغاز عشق ومستی است

جاذبه مفهوم روح هستی است.

منبع:کتاب کار فیزیک۲ -آقای محمد علی پزشپور-حسن قلمی با ویل علیایی-شاهرخ لقایی


برچسب‌ها: شعر فیزیکی, تنوع در کلاس فیزیک